تبليغاتX
هر شب تنهایی




وقتی با سال‌نامه‌ی تقدیمیِ دوستی ! 6 ماهه ی اول سال رو مرور میکردم و میرسیدم به ماه دوم حس و حال عجیبی داشتم،همون حس و حالی که برای اولین بار زمانی بر من مستولی شد که یکی از اپیزودهای پایانیِ اخباری توی رسانه‌ی ملی رو میدیدم،همون گزارشی که یادآور میشد  اول اردیبهشت نزدیک است و شاید زاد روز سهراب،همون سهرابی که به من یاد داد،مرگ پایان کبوتر نیست ! در جامعه ای تنش زا و انباشته از کثافت حتی تیمه تقدیری هم از او نشد،بگذریم ! دیروز دوستی در وبلاگ کامنت گذاشته بود "دیگر خفه شو و ننویس" هرچند ادله‌ ای برای اینکه من ننویسم را نگفته بود،اما خوب از او میخواهم یک التیماتوم به من بدهد،من این یکی را بنویسم ! تقریبن 20 و اندی(شاید 21) سال پیش در یک چنین روزهایی بود،که در بیمارستانِ بابک تهران،واقع در خیابان کارون،چشم باز کردم،اتفاقی که ای کاش . . .،گذشت و اول مهرماه 76 بود که برای اولین بار از مسیر خانه تا مدرسه،سنگینی چند کتاب را روی دوش خودم حس میکردم،زیاد دوام نیاوردم،و مادرم کمکم کرد،مادر مهربان ترین آدم دنیاست،موجود غریب! و عجیبی‌ست این بشر ! خیلی اتفاقی بعد از مدتها به ترانه‌ی نقاب گوش میدادم و دیدم چقدر در مورد من صدق میکند،جشن تنهایی من نزدیکه و شاید سوختنِ نوشته ها ! وبلاگ دل نوشت یک سال و اندی نگاشته های من رو با تمامیِ هیجان ها و آمال ها و حسیات یدک میشکه،و از هیچ کدام از دوستان توقع ندارم حتا این نوشته ی آخر را هم به حدود ارزش بگیرند!چه آنهایی که هنوز هستند و چه کسانی که فقط لباس دوست داشتند،خیلی تنهام خیلی ! دور و بر من پر آدمه،اما در واقع تنهام و هیچ کس از دل صاب مرده خبر نداره،توی فضای مجازی با یِ نوشته مورد شخصیت شما قضاوت میشه،من دیگه نمیتونم بنویسم،حضرت علی گفته ببینید و دل نبندید،میدونم این نوشته نه مفهمومی داشت،نه میخواست چیزی برسونه،کار کشید به پر گویی و همچنان پاسخی نیست  تنهایی به مثابهِِ یک لنگه کفش .فعلن مراقب خودتون باشین رفقا

30 فروردین 91

         نیمه شب

زیر نوشت : من هرزه و تو زاهد،فرق بین ما این است

دل نوشت در 11:15 چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 [ ]
عید با آن لحظه ی تحویل سال عجیب و غریبش همیشه برام دوست داشتنی بود اما دو سالی هست که شب عید رو با [دکلمه ی فرزاد] تنهایی پای کامپیوتر سر میکنم،شاید به نظر مضحک بیاد اما آرومم میکنه،وچیزی که منو آروم کنه از هزار تا گل و شیرینی و آجیل و ... بهتره،اینکه آخر عید فقط چند کیلو اضافه وزن داشته باشم رقت انگیزه و خدا رو شکر اینطوری نیستم،قبل از عید و بعدش نیستم به خاطر همین دوس دارم اولین کسی باشم که سال نو رو بهتون تبریک میگه،عجله رو ببخشید،اسما هم به ترتیب این بغل نوشتم،که ترتیب اصلن برام مهم نیست چون همتونو دوس دارم،بدون هیچ چشم داشتی فقط نوشتم

[هفته های من] : محمد جان سه سال و اندی گذشت،چجوریشو نمیدونم،فقط از این بابت خوشحالم،که هر چی دیدم خوبی بوده،حتی تو اون روزِ سخت تابستون که با جمله ی "پسر جان یه چیز رو اینقدر یک کلاغ چهل کلاغ نکن" از خواب بیدار شدم ! خوشحالم اینترنت امثال تورو هم داره،ایشاا... به همه آرزو های قشنگت برسی،آرزوهای کلیشه هم نمیکنم چون جواد شده :دی فقط امیدوارم 91 سالی باشه برات توام با آرامش که اگه باشه همه چیز ردیف میشه،موااظب خودت باش
[ماه شب 14] : مهسا جان خیلی وقت نمیشه که میشناسمت،اما خیلی ! وقته میشناسمت،خوشحالم دوستی مثل تو دارم،برات صمیمانه آرزوی موفقیت تو راهی که قرار داری میکنم،ایشاا... درستم سری تر تموم شه و به آغوش گرم خونواده برگردی هم تو هم برادرت حسین ! امیدوارم سال تحویل کنار خانواده باشی و دعای سال تحویل هم مادر بخونه،حتمن بهش سلام برسون،دل من و ایضن خیلی ها مثل من براشون تنگ شده،91 رو برات سفیدِ پررنگ آرزو میکنم.مواظب خودت باش
[کافه استدیو] : چطوری امیر؟  خوشحالم دوستی مثل تو دارم،واین خوب بودن رو تو همون روزی که دیدمت مصداقش رو دیدم،امیدوارم به همه آرزوهای قشنگت برسی،و یادت نره گوش هات خیلی چیزا رو نباید بشنوه،برات  آرزوی اول سلامتی و بعد موفقیت در راهی که قرار گرفتی از صمیم قلب میکنم،هر روزتم پاییز،مواظب خودت و خوبیات باش
[بیهوده گوی خموش] : سلام علی جان،حالت چطوره،یار دیرین همه ی وبلاگ ها که بدون هیچ چشم داشت و حاشیه ای میاد و یادگاری مینویسه،میای یادگاری مینویسی،میری،نمیگی دیوار هم دل داره ! امیدوارم سال 91 برات سال ایده آلت باشه و به همه ی آرزوهای قشنگت برسی،دو سه تا شعر نایاب هم از اخوان بزاری بلکه تو ذهن ما بشه شبیه حسین منزوی و فریدون مشیری :دی مواظب خودت باش
[سکوت خیس] : سلام مجید جان حالت چطوره،میبینی این پست و یا نه؟ اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و ...،امیدوارم هرچه سری تر ببینم یادگاریتو اینجا،ایشاا... سال خوبی داشته باشی و به خیلی چیزها هم فکر نکنی و یادت نره اونی که میره،لیاقت نداره مواظب خودت باش
[گل بی پژمرده] : سلام سولماز جان حالت چطوره؟ هنوز دست نوشته هاتو تو اون فضای آبی و خاکستری یادمه،امیدوارم نوشته های قشنگت تثبیت داشته باشه دوستِ قدیمی ! خسته  هم نباشی،ایشاا... به همه آرزوهای قشنگت برسی و صد سال زنده باشی و برات آرزوی سلامتی و خوشبختی میکنم،سالِ خوبی داشته باشی،مواظب خودت باش
[غیر معمولی] : سلام بهادر جان خوبی؟ چقد زود گذشت ! ایشا... سالی که گذشت برات اتفاقای خوب افتاده باشه و سالی که پیش رو داری رو هم با موفقیت سپری کنی،91ِ قشنگی برات آرزو میکنم،شاد باشی همیشه ! مواظب خودت باش
[ســـومـــا] : سلام علیکم خوبین شما :دی ها؟ دلمون بر پستات تنگ شده ادمین جان،امیدوارم سالی که گذشت چه تلخ چه شیرین برات خوب تموم بشه و سال جدید رو با یه انگیزه ی قشنگ شروع کنی،تا عمر داری مازیار فلاحی گوش کنی  و صد سال زنده باشی(یه پیرزن موفق ):دی ایشاا... به همه آرزوهای قشنگتم برسی،مواظب خودت باش :(
[دلــم تنهاســـت] : سلام کوثر جان حالت چطوره ؟ میای اینورا یا نه؟ :دی توام مث تنی چند ار رفقا یادگاریِ سایت هوادارایی! چه روزایی بود،امیدوارم به همه آرزوهای قشنگت برسی هم تو هم خواهر عزیزت ! ایشا... تو درسات و زندگیت هم موفق باشی و سال 91 رو برات سال قشنگی آرزو میکنم،مواظب خودت باشTلیلا خانم سال نو شما هم پیشاپیش مبارک،امیدوارم 91تون توام باشه با شادی،ایضن موفقیت های پی در پی،و یادت نره،اگه ترکت کردند بدون باتو بودن لیاقت میخواد،راجب برادرتون هم فقط از خدا صبر میخوام برای خودت و خانوادت،مواظب خودت باش
[صورتــی خـال خـالی] : سلام چطوری مهدی جان،ایشا... شاخ غول و بشکونی و سری تر بگیری کارشناسیت رو :دی،امیدوارم سالی که گذشت برات اتفاق های قشنگ افتاده باشه و سالی هم که پیش رو داری تو ام باشه با موفقیت،به آرزوهاتم برسی،مواظب خودت باش
[زوزه] : یه نگا به آرشیو وب که انداختم دیدم قبلن زیاد اینجا میو مدی،یه مدت هم هست ازت بی خبرم،سرت شلوغه دیگه :( ایشا... تو سالی که گذشت رنگ ماتم رو لبات نیومده باشه و سال 91 هم برات سال خوبی باشه،به آرزوهای کم و زیادت هم برسی مهندس.مواظب خودت باش



     اینجا قهرن سینه ها با مهربونی





11 اسفند 90
             9:50 شب

        
دل نوشت در 21:52 پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 [ ]
Hey

HowEver You Will Not See It

But I Love You

I Love You For Ever


                                    I Miss You


                              The End

4 اسفند 90

        نیمه شب

دل نوشت در 11:49 پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ]
به من چه که کدوم خواننده ی پاپ

                                   به دستش ساعت مارک رولکسه

کدوم رنگِ تو دنیا رنگ ساله

                                        تو هالیوود کی اسطوره ی سکسه


من اینجام بین این مردم که امید

                                      داره کم کم میمیره تو دلاشون

    چه قدر فاصله دارن تیترا از ما

                                           چه قدر این دکه دوره از خیابون                         


خیلی خستم . . .

من یه آرزو دارم،این که بتونم تو زندگیم یه تعادل برقرار کنم،بتونم یکم از وابستیام کم کنم،یکم که نه،خیلی

یاد بگیرم خیلی چیزا برام مهم نباشه

یاد بگیرم هر کسی دوست آدم نیست

یاد بگیرم اینقدر ساده نباشم

یاد بگیرم اینقدر زود اعتماد نکنم

.

.

.

نگو که تمومی نداره

1 اسفند 90

        7:17 شب


دل نوشت در 19:17 دوشنبه یکم اسفند 1390 [ ]
خانم اجازه دانلود چیه؟

عزیزم یه چیزی رو از اینترنت برداری میگن دانلود

اِ خانم بابای ما یه هفتس داره یه عکس رو دانلود میکنه . . .

بعد بش میگم چرا اینقد طول کشیده، میگه : اینترت با یه شیلنگ وصله خونمون

یکی وسطِ اقیانوس پاشو گذاشته رو شیلنگ . . .

دل نوشت در 17:22 جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 [ ]
مسیر راهپیمایی رو هم تفکیک جنسیتی کردن؟؟؟؟؟ خخخخخ:دی

حالا بی خیال

گوشت کیلو 40000 دهه فجر مبارک

دل نوشت در 10:46 شنبه بیست و دوم بهمن 1390 [ ]
دلی که بی تو بتونه دل باشه

                   به خدا

                            بهتره زیر گل باشه

میدونستی پیش تو گیره دلـــــــــــــــــــــــــــم

       آی میدونستی

                  بری میمیره دلم

دارم از درد غریبی آب میشم

                  رو سر خودم دارم خراب میشم

آدم سنگم که باشه اینو میشنوه آب میشه و عین ابر بهار گریه میکنه

هه !

شایدم من اینطوریم فقط  . . .

20 بهمن 90

               11 صبح


دل نوشت در 16:14 پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ]
سلام

سلام به دوستای گلم و همه ی اونایی که قدم تو وب ما میزارن،به قول محسن عشق به صفای همین چند نفر

میدونم زوده میدونم هنوز از آپ قبلیم 3 روزم نگذشته اما خوب من با نوشتن آروم میشم،اصلن به حافظ اعتقاد ندارم البته شعراشو دوس دارم اما به اون تفعل هایی که بش زده میشه اعتقاد ندارم چیز مذخرفیه به نظرم همون طوری گوشه اتاق افتاده بود گفتم باز کنم ببینم چی میاد این اومد

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

                                 در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست

                                 در صراط مستقیم ایدل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

                                   عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست

انصافن به نظرم قشنگ،زبان حالم بود حتا !این چند روزه ی مشکلی برام پیش اومده بود که همون چند تا مشکل دیگه هم به مشکلاتم اضافه کرد،این دو روز خیلی بم سخت گذشت،حالا مشکل اصلی حل شده اون مشکلای فرعیش نه،همون داستان شاه میبخشه شاه قلی نمیبخشه ی خودمون،این ترم میخوام بشینم عین بچه ی آدم درسمو بخونم،البته این حس درس خوندن همیشه اول ترم به من مستولی میشه بعد یه دفه ول میکنه :دی ! همش تلمبار میشه واسه شب امتحان،الانم که دارم مینویسم یه برف قشنگی داره تهران میاد،جاتونم خیلی خالی ! از 22 بهمن زیاد خوشم نمیاد نتیجتن خوابیدن تو خونه تا ساعت 1 رو به پیاده رفتن تا میدون آزادی ترجیح میدم،البته اون قدیم ندیما یعنی سال های 80 تا 83 شوق داشتم خیلی یه توپ برمیداشتیم ساعت 6 راه میفتادیم 6:30 ازادی بودیم تو چمنا فوتبال بازی میکردیم تااا ظهر که ملت بیان بازی ما رو سکه کنن :پی

گذشته بود میگذره و خواهد گذشت . . .

هر کس که از حالم خبر داره

             از شونه هام ایــــن بارو برداره

19 بهمن 90

            9 صبح


دل نوشت در 9:22 چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 [ ]

بی تو "مهتاب" شبی باز از آن کوچه گذشتم
                                       همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

توی یه جلسه نشسته بودیم که همه بودن.حسین صفای عزیزم بود،امیر ارجینی بود که سجاد عزیزیِ آرام مدیر کانون ادبی زمستان سایپا اینو خوند،همیشه به فریدون مشیری،شاملو ایضن همسرش آیدا،حسین منزوی ارادت خاصی به قلمشون داشتم،بعد آقا سجاد یه نکته جالب گفت،گفت بابا جون بچه هاتون نخونید مهتاب شبی بخونید مهتاب ! شبی.فریدون اسم همسرش مهتابه،اینو واسه زنش نوشته . . .

بعد جماعت زدن زیر خنده که نوبت به حسین صفا رسید و این شاهکار رو با صدای جادوییش خوند از اون دفترچه ای که همیشه همراشه و شعراشو توی اون مینویسه


ای تا ابد سنگ لحد کافی است   با من متکای پَر قو باش
تا دشت از این دست راهی نیست  چاقوی ضامن دار آهو باش

 

پاییز کی پیچید بر شالم؟!  پرواز کی افتاد از بالم؟

ای زندگی از مرگ خوشحالم  ای مرگ آغازی پر از او باش

 

محکوم ِ در من زیستن بودی   با ساده لوحی مثل من بودی

یک عمر گاو مَش حسن بودی   یک بار هم آقای هالو باش

 

بالا نمی رفتیم، چون روزی   هر نردبانی استخوانی بود

از استخوان هایم بیا پایین   با شانه ام بازو به بازو باش

 

صبح است کاش از این تُرُش رویی  یک خنده برگردی به خوش رویی

در سفره ی صبحانه ام ای تلخ   یک جرعه چای قند پهلو باش

 

می شد که چشمانت که سگ دارند  دست از دل این گربه بردارند

مثل پنیر از موش ترسیدی   یک عمر مثل موش ترسو باش

 

من مو به مویت را که می خوانم   از نکته ای غافل نمی مانم

حالا به چشمم خوب دقت کن   با نکته ام نازک تر از مو باش

 

وقتی که سنگی صد منی هستی   از کفه ام افتادنی هستی

وقتی که سنگی پنبه باش ام  وقتی ترازویی ترازو باش

 

هم تاک های مست تاکستان   هم رعشه های نشئه در مستان

هم بد خماری های ما پَستان   هم خمره های توی پستو باش

 

دروازه ی تاریک تهران کو؟   راهی از اینجا سوی سمنان کو؟

معمار این شبهای ویران کو؟   با خشت خشتت خانه ی او باش

 

با بی فروغی های نسلی از   آغاز فصلی سرد می آیم

در گودی انگشتهای من   تا تخم بگذاری پرستو باش

 

من دوست دارم گریه کردن را   پیش تو را ، از گریه مردن را

پیش تو باید مُرد، پس وقتی   سر می گذارم بر تو... زانو باش!


جماعت دور هم چند ثانیه ای ساکت بودن،از اون غزل های دندون گیر بود انصافن . . .
من هم لبخندی ملیح زدم و جلسه تموم شد

یه روز کم رنگ

16 بهمن 90

       6 شب


دل نوشت در 11:26 دوشنبه هفدهم بهمن 1390 [ ]
اینجا وبلاگِ شخصی منه یعنی توش از دغدغه هام مینویسم،یه حرفایی همیشه هست که از درد توی سینست،گاهی اوقات زیر گلوی آدم گیر میکنه،آدم باید بزنه وگرنه راحت نمیشه،اگرم نزنه پشیمون میشه که موقعیتشو داشت و حرف نزد،شاید تنها بهانه ی من برای حضور تو این فضا با خبر شدن از اخبار خوننده ی مورد علاقم بود،توی وب سایت هوادارانش که اولین بار قبل از پخش متاسفم پام به سایت هوادارا باز شد،تا الان که تقریبن میشه گفت چهار سال گذشته،خیلیا رو شناختم،دوبار هم وبلاگ زدم براش اولی با ادرس mc-endlesslove توی دامنه بلاگفا 6 ماه توش دلنوشته میزاشتم هیچ کس اون وبلاگ رو ندید،هیچ کس من اون وبلاگ رو پاک کردم و چند ماه بعدش شاید چاوشی رو راه انداختم،دروغ چرا اصلن برای نوشته های خودم ارزش قائل نبودم،وارد بلاگفا میشدم یه چی مینوشتم ارسال پست رو میزدم این رو از آرشیو شلخته ی وبلاگ میشه فهمید،تا اینکه از چند ماه پیش تفکرم عوض شد،تصمیم گرفتم ببینم اول چی میخوام بنویسم،شاید اولین مطلبی که روش وقت گذاشتم اون پستی بود که برای پروانه ها نوشتم،و بعد از اون هم به همین منوال وسواس به خرج میدادم توی فروم های موسیقی میگشتم یکم اطلاعات کسب میکردم،اونا پیاده میکردم تو پست هایی که مینوشتم،و خوشحال بودم از این بابت . . . همیشه دو باربر اون تعداد کامنتایی که دوستای انگشت شمارم میزاشتن اسپم هایی هم بودند که اون خستگی ناشی از چند روز وقت گذاشتن رو تو تن ادم خشک میکردن،من سعی میکردم اول علاقم بعد اون حسی که نسبت به موزیک مورد نظر دارمو توی نوشتم تزریق کنم
اما
    اما هیچ وقت احدی رو سرلوحه ی خودم قرار ندادم،از هیچ کس تقلید نکردم،من فقط سعی کردم خودم باشم،تلاشم این بود نثری که به کار میبرم درخور شخص چاوشی باشه،نه خودم من که کسی نیستم،به خاطر همین هم راحت میتونید بفهمید تم نوشته های این وب با [اونیکی] زمین تا آسمون فرقشه من اینجا راحت مینویسم اما اونجا نه،اون وبلاگ برای من نیست که جایی باشه برای تخلیه ی عقده های شخصیم،اون وب وامدار حنجره ی پرسوز محسن جانه،اینقدر طی این چند ماه طعنه شنیدم که مجالی برای گفتنش نیست طی این مدت هم هر وقت با [محمد]صحبت میکردم،فقط میگفت اینا یه مشت ادمن معلومه کین! اما هیچ وقت نگفت کین ! یه عده هم بودن که کارشون فقط ندیدن بود این که تو [100 خط] بنویسی و بیان ازت غلط املایی و نوشتاری بگیرن،یه جورایی تداعی بازار شام بود برای من،این انصاف نبود البته گویا مشکل از جای دیگه ای بود،خیلی  ها همچین چیزایی دیدن،اما دم نزدن اما من از اونا نیستم صبر و تحملم زیاد نیست ! دروغ چرا کم آوردم

 بزاریم اونایی که احساس میکنن سری میون سران خوشحال بشن از این که یکیو شکوندن!
اون وبلاگ شاید برای یه مدت شاید برای همیشه تار عنکبوت ببنده اینجا هم همینطور !!!

مردی نبود فتاده را پای زدن
      گر دست فتاده ای بگیری مردی



بعدن نوشت : ممنون از اون دوستی عزیزی که بعد از 15 ماه از تاسیس این کلبه کوچیکِ ما اومد و اولین نظرشو اینجا نوشت،خیلی ممنون که اومدی،خیلی هم خوشحالم کردی،راجب حرفتم به روی چشم ، فونتشم سبز کردم خودت بهتر میدونی دیگه :دی

12 بهمن 90
                 8 صبح

دل نوشت در 9:45 چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 [ ]